یک جهان عشق نهان است اینجا

بالاخره پنجشنبه ای که سال ها منتظرش بودم از راه رسید. پنجشنبه ای که من و فاطمه با هم ظهیرالدوله و کافه نادری رفتیم. اولین بار که رفتم ظهیرالدوله سال ۸۶ بود. یعنی ۱۲ سال پیش. سوم راهنمایی بودم. یادم هست بهمن ماه بود و هوا سرد بود. به عشق فروغ رفتم. بعد انشایی درباره ی آن روز نوشتم و سر کلاس خواندم. شانس آوردم که معلم ادبیاتمان روشنفکر بود و حسابی تشویقم کرد. بعد از آن با هر کس که خیلی دوستش داشتم رفتم ظهیرالدوله. با مامان و بابا و خاله. با مرثا دوست عزیز دوران دبیرستانم. با کسی که زمانی فکر می کردم او شمس است و من مولوی. و بعد فهمیدم اشتباه بود و حالا سال هاست از او بی خبرم.‌ با یار دست همدیگر را گرفتیم و بارها و بارها رفتیم. و حالا با فاطمه دوست نازنینم. ظهیرالدوله آرامشی دارد که هیچ جا برایم ندارد. انرژی خاصی آنجا هست که خیلی حالم را خوب می کند. پنجشنبه ساعت ۱۰ و نیم من و فاطمه از آن در قشنگ وارد شدیم و یکی یکی آرامگاه ها را دیدیم. اول رفتیم پیش ملک الشعرای بهار و یاد شعر دماوند افتادیم. ای دیو سپید پای در بند ای گنبد گیتی ای دماوند. و یاد مرغ سحر. یاد وطن افتادیم. رهی معیری و یاد عشق ناکامش مریم افتادیم. چقدر آرامگاه رهی زیباست. آبی آبی. گوشه ی حیاط؛‌ آرامگاه نوه ی ناصر الدین شاه است. با شکوه و دنج. بنای آرامگاهش کاشی آبی ست. حتی سنگ قبرش هم آبی ست. با اینکه خیلی از کاشی های آرامگاهش فروریخته اما چیزی از شکوهش کم نشده. با فاطمه دست به کاشی ها می کشیم و کیف می کنیم. رسیدیم به آرامگاه قمرالملوک وزیری. اولین خواننده ی زن ایران که روی صحنه رفت. توی زمانه ای که زن ها پشت هزار پستو پنهان بودند.‌ کسی که همه ی خواننده ها افتخار می کنند که بتوانند یک تحریر کوچکش را تقلید کنند. حتی استاد شجریان.  چند لحظه ایستادیم و نرگس مست را گوش دادیم. دلم برای یار پر زد. همیشه با هم می آمدیم اینجا. همیشه با هم این آهنگ را گوش می دادیم و زمزمه می کردیم. تا من آن نرگس مست تو دیدم دین و دل دادم و مهرت خریدم. پیرمردی آمد و با احترام یک شاخه گل صورتی روی یکی از قبرها گذاشت و رفت. هر دو از دیدن این صحنه آه می کشیم. چقدر دلم می خواست با پیرمرد حرف بزنم. بعدش رفتیم کنار آرامگاه داریوش رفیعی و از ته دلم آهی کشیدم. چه صدایی داشت. چه زود و جوان رفت. چقدر آهنگ هایش را دوست دارم. گلنار؛ زهره و از همه معروف تر شب به گلستان تنها منتظرت بودم. می رسیم به آرامگاه استاد محجوبی. بالای سنگش شکل کلیدهای پیانو هست و یک کلید سل. چقدر دلم می گیرد. هر بار که می آیم سنگش خراب تر شده. تا چند سال پیش می شد روی سنگش را خواند که نوشته بود با ما بودی بی ما رفتی. اما حالا اینقدر سنگش در معرض آفتاب و برف بوده که شعر پاک شده. حالا خیلی کمرنگ نوشته مرتضی محجوبی. سال ها پیش مرتضی محجوبی آهنگ کاروان را ساخت و بنان خواند. چقدر من این آهنگ را دوست دارم. چند قدم آن سوتر گوشه حیاط آرامگاه استاد روح الله خالقی  است.  کنار سنگش شکل یک ویولون است. کسی که هنوز هم آهنگ ای ایرانش را بچه ها زمزمه می کنند. نویسنده ی کتاب سرگذشت موسیقی ایران و کسی که بسیاری از آهنگ های بنان را ساخت. ای ایران؛ سرود آذربایجان و هستی. هستی چه بود قصه ی پر رنج و ملالی کابوس پر از وحشتی آشفته خیالی. مدام به‌ ساعت نگاه می کنم. مبادا زمان کم بیاوریم و هنرمندی از قلم بیوفتد. اینجا پر از آرامگاه های خانوادگی ست. با فاطمه اتاق ها را از پشت شیشه های کثیف و خاک گرفته نگاه می کنیم و نوشته های روی سنگ ها را می خوانیم. انگار سال هاست کسی به این اتاق ها سر نزده. شاخه گل سرخی روی یکی از قبرهاست. انگار سال هاست این شاخه گل خشک شده اینجاست. فاطمه می گوید: ببین لوله ی بخاری هم توی اتاق هست و از تصور بخاری برای مرده ها می خندیم. همیشه دلم برای مرده های اینجا می گیرد. انگار همیشه تنها هستند و سال هاست فراموش شده اند. آرامگاه حسین صبا استاد سنتور هنرستان و دخترش ملیحه صبا توی باغچه است. یک درخت سبز بالای سرشان سایه انداخته.آرامگاه ایرج میرزا را در مسیر می بینیم. به آرامگاه استاد حسین تهرانی می رسیم. سنگش چقدر خراب شده. به سختی می شود نامش را خواند. تا پیش از استاد؛ تمبک سازی بود که فقط در عروسی ها نواخته می شد. اما استاد برای اولین بار به تمبک شخصیت داد و طور دیگری تمبک نواخت. یادم می آید که نورعلی خان برومند هم اینجاست. چند دقیقه دنبال آرامگاهش می گردیم. یار گفته بود توی یکی از اتاق هاست. من تا حالا ندیده بودم. اتاق ها را از پشت شیشه ها نگاه می کنیم. اسمش را که می بینیم چقدر ذوق می کنیم. نورعلی خان برومند شاگردان زیادی داشت. شجریان؛  مشکاتیان؛ علیزاده؛ مجید کیانی و پشنگ کامکار که بعدها همه استادان بزرگی شدند.

نورعلی خان سه تاری به نام روشنک داشت که همیشه زیر عبایش قایم می کرد و همه جا همراهش بود. حتی وقتی به مکه رفت. بعد می آییم پیش فروغ. چند دقیقه می نشینیم. چقدر سوت و کور است. چند نفر نشسته اند اما کسی شعر نمی خواند. روی قبرش همیشه پر از گل بود. اما حالا هیچ گلی نیست. کاش توی مسیرم گلفروشی بود و شاخه گلی‌ می گرفتم. خواستم شعر تولدی دیگر را با صدای بلند بخوانم. دختری صدای فروغ را با موبایلش پخش کرد.دقیقا همان شعری که می خواستم بخوانم. همه ی هستی من آیه ی تاریکی ست که تو را در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد.
به یاد گذشته ها شعر فتح باغ را می خوانم. ۱۲ سال پیش همین جا همین شعر را خوانده بودم. وقتی پیر شوم باز هم می آیم و همین شعر را می خوانم. موقع شعر خواندن یاد یار میوفتم و بغض می کنم. همیشه به این قسمتش که می رسم بغض می کنم. به چمنزار بیا به چمنزار بزرگ و صدایم کن از پشت نفس های گل ابریشم همچنان آهو که جفتش را...
مرد سرایدار می آید و می گوید وقت بازدید تمام شده. بفرمایید بیرون. ما هنوز پیش درویش خان و خود ظهیرالدوله نرفتیم. سریع خودمان را به قسمت خانقاه می رسانیم. به فاطمه می گویم که تا همین چند سال پیش اینجا خانقاه بود و شب های جمعه ذکر داشتند. روی آرامگاه ظهیرالدوله نوشته صفاعلی و مثل همه ی درویش ها بالای سنگش علامت کشکول هست. ظهیرالدوله داماد ناصرالدین شاه بود و از مریدان صفی علیشاه بود. این خانقاه را ساخت و همین جا زندگی می کرد. بعد هم همین جا دفن شد. بعد از او ایرج میرزا و درویش خان اولین کسانی بودند که اینجا دفن شدند. این قسمت خانقاه آرامش عجیبی دارد. وقت بازدید تمام شده. با عجله دنبال آرامگاه درویش خان می گردیم. پیدایش می کنیم. چند قدمی ظهیرالدوله هست. اینقدر سنگش قدیمی شده که نمی شد نوشته اش را خواند. بالای سنگش یکی با گچ سفید نوشته درویش. ساعت ۱۲ شده و باید برویم. اما دلمان اینجا جا می ماند. آرامگاه استاد صبا توی حیاط پشتی آرامگاه مانده و درش همیشه بسته است. هشت سال پیش یک بار آنجا رفتم. آرام آرام فاصله می گیریم و دور می شویم. بعد می گوییم خوش به حال کسانی که همسایه ی اینجا هستند. توی مسیر پر از درختان سبز است. یک خانه ی قدیمی آن طرف خیابان می بینیم و هر دو ذوق می کنیم. می رویم کنارش و خوب نگاهش می کنیم. بالای سر درش نوشته وفا. پیاده رو را آرام آرام قدم می زنیم و با هم حرف می زنیم. به متروی تجریش می رسیم. توی مترو کنار هم می نشینیم. فاطمه جای خودش را به زن جوانی که بچه بغلش بود می دهد. با هم از وبلاگ و شروع آشنایی مان حرف می زنیم. از سال ۸۷ و اولین کامنتی که برای هم گذاشتیم. بچه های کوچکی‌ که آدامس می فروشند را می بینیم و دلمان پر از درد می شود. ایستگاه سعدی پیاده می شویم. از کنار لاله زار و مغازه های لوستر فروشی عبور می کنیم. این نقطه ی شهر پر از خانه ها و کوچه های قدیمی است. خانه ای را می بینیم که دیوارهایش سیاه شده و انگار سال ها پیش سوخته. کنارش چند لحظه می ایستیم و نگاه می کنیم. کابینت های قرمز و کاشی های آشپزخانه اش را می شود دید. از کنار پلاسکو رد می شویم و دوباره یاد فروغ میوفتم. پلاسکو توی شعر ای مرز پر گوهر فروغ هست. آن زمان که هنوز نسوخته بود و یکی از افتخارات ملی بود. به یک مغازه ی پوستر فروشی می رویم. پیرمرد با روی خوش سلام می کند و می گوید: از این پوسترها ببرین. نگاهی به پوسترهایش می کنیم. پوستر فیلم های قدیمی و ورزشکارهاست. فاطمه می گوید: برامون پوستر شجریان بیار. بالاخره می رسیم به کافه نادری. جایی که همیشه آرزو داشتم ببینم. عکس شاملو و آل احمد توی راهرو هست. روی دیوار کافه به انگلیسی نوشته این هتل مجهز به رادیو می باشد. چقدر با فاطمه به این جمله خندیدیم. کنار هم چای خوردیم و گفتیم و خندیدیم. چقدر اینجا شکل رویاهای من بود. چقدر عاشقانه. یکهو یاد همه ی لیلی و مجنون ها افتادم. رفتیم رستوران و غذا خوردیم. هدیه های تولد همدیگر را دادیم و در صفحه ی تقدیم کتاب نوشتیم ۲۵ مهر ۹۸. کافه نادری. دیوارهای کافه که پر از عکس هنرمندان بود؛ پرده ها و رومیزی های قرمز و گلدان های روی میز همه و همه تو را می بردند به سال ها پیش که جلال و هدایت و شاملو و فروغ و نیما یوشیج سر این میز کنار پنجره می نشستند و ساعت ها بحث می کردند. گشتی توی حیاط کافه زدیم. حیاط بزرگی که رها شده بود. یک حوض بزرگ داشت که گربه ها خم می شدند و از آن آب می خوردند. گوشه ی حیاط یک شورلت سفید بود که اگر کنارش می ایستادی برایت خاطره ها می گفت. کمی آن طرف تر سن کوچکی بود که روبرویش پر از صندلی های قدیمی بود که به تازگی رنگ شده بودند. گارسون کافه برایمان گفت که گوگوش و ویگن روی این سن می خوانده اند و می رقصیده اند.

حالا این سن متروکه شده بود. به اتاق پشت سن سری زدیم. تبدیل به انباری شده بود. پر بود از صندلی های قدیمی که روی هم پرت شده بودند. دیوارها انگار داشت می ریخت و سقف اتاق تار عنکبوت بسته بود. گارسون برایمان گفت که صاحب اینجا خارج از کشور است و میراث پدربزرگش را حفظ کرده و تاریخ و فرهنگ را خیلی دوست دارد. گفت که اینجا به دست نااهلان افتاده و دل نمی سوزانند. من و فاطمه کنار حوض ایستادیم و دست همدیگر را گرفتیم و آخرین عکس دو نفره را گرفتیم. از حیاط بیرون آمدیم و یک بار دیگر از داخل کافه رد شدیم. در آن لحظه غمی عجیب دلم را گرفت. یادم افتاد که چه قرارهای عاشقانه ای در این مکان بوده و چه کسانی برای آخرین بار همین جا خداحافظی کرده اند. غم لحظه ی خداحافظی دلم را گرفت. نمی دانم شاید دو بار یا سه بار من و فاطمه همدیگر را بغل کردیم و خداحافظی کردیم.

از کوچه باغ های نشابور رد شدم  دیدم به احترام تو صف بسته یاس ها

هر آدمی به وسعت دنیای خودش آرزوهایی دارد. من هیچ وقت آرزو نکردم فلان لباس را بپوشم یا فلان ماشین را سوار شوم. زمان های نه چندان دور من آرزو داشتم در دانشگاه تهران ادبیات بخوانم. آن وقت هر روز از کنار مجسمه فردوسی بزرگ عبور کنم و به او ادای احترام کنم. سر کلاس قیصر و دکتر شفیعی بنشینم. زندگی در خوابگاه را تجربه کنم. ولی نشد. مقصر نشدنش هم نه سرنوشت بود نه زمین و زمان. من برای رسیدن به این آرزو تلاش نکردم. اولین بار سال ۸۴ در دانشکده ادبیات قدم گذاشتم. آن روز برای ثبت نام خواهرم رفته بودیم. من ۱۲ ساله بودم. در راهروی دانشکده ایستاده بودم و از تصور روزی که در این دانشکده دانشجو باشم و پله ها را با سرعت بالا و پایین کنم قند در دلم آب می شد. خوب یادم هست که آن روز همه فکر می کردند من دانشجو هستم و برای ثبت نام آمده ام. حتی کاغذهایی را که برای شروع سال تحصیلی بین دانشجویان پخش می کردند به من می دادند و من هر بار با حسرت خاصی به تک تک شان می‌گفتم ممنون من دانشجو نیستم. آخ که چقدر دلم می خواست فکر آن ها درست باشد و من دانشجوی رشته ادبیات فارسی دانشگاه تهران باشم. ولی افسوس که من فقط ۱۲ سالم بود. دو سال بعد یک روز سه شنبه دوباره خودم را همان جا دیدم. آن روز بخش بزرگی از قصر آرزوهای من فروریخت. من شاگرد قیصر نشده بودم و حتی یک بار هم او را ندیده بودم. هر جا را نگاه می کردم پر بود از اعلامیه ی تسلیت با متن های مختلف. انسان بودن دشواری وظیفه بود و تو انسان را رعایت کردی. رهایی ات نوشت باد قیصر قصرهای شعری که زندگی ست. دیروز ما زندگی را به بازی گرفتیم امروز او ما را فردا...
هر جا را نگاه می کردم شعر و عکس های قیصر را می دیدم. همه عزادار بودند. حتی انگار مجسمه فردوسی هم غمگین بود. هر جا را نگاه می کردی جوانی ایستاده بود به گریه کردن. زن و مرد هم نداشت. بعضی ها بی‌صدا اشک می ریختند. بعضی ها با صدای بلند. بعضی ها بر سرشان می زدند. من بهت زده نگاه می کردم. آن‌ روز یک آرزوی من برای همیشه محال شد. آرزوی دیگرم در مقابل چشمانم مثل کودکی که یتیم شده باشد ضجه می زد.‌ خودم دیدم که شانه هایش می لرزید. دکتر شفیعی با صدای بلند گریه می کرد و انبوه جمعیت از خانه شاعران به دانشگاه رسیده بود. آن روز ساعت ۱۰ قیصر کلاس نقد ادبی داشت. دانشجوها سر کلاس نشسته بودند و به تخته سیاه زل زده بودند. انگار منتظر بودند معجزه ای بشود و قیصر بین این همه اشک و آه با همان کت و شلوار و موهای جوگندمی و با همان لبخند همیشگی  در کلاس را باز کند و همه گریه ها را به خنده تبدیل کند. روی نیمکتی نشستم و خیره ماندم به دست خط قیصر روی تخته. با گچ سفید روی تخته نوشته بود تناسب و تلائم. چه دست خطی. اصلا معلوم بود صاحب این دست خط با همه آدم ها فرق دارد. بچه ها روی‌ تخته سیاه شعر می نوشتند. کلمات جانسوز می نوشتند. استاد آمدیم نبودید ساعت ۱۰ و نیم برویم؟
 من همسفر شراب از زرد به سرخ 
یا همره اضطراب از زرد به سرخ
یک روز به شوق هجرتی خواهم کرد
چون هجرت آفتاب از زرد به سرخ
 حالا من هم مثل خواهرم و مثل همه دانشجوهایش گریه ام بند نمی آمد. یک سال بعد دکتر شفیعی را توی نمایشگاه کتاب دیدم. بی نهایت متواضع و مهربان بود. حتی کنار من کوچک نشست و عکس گرفتیم. استاد توی عکس می خندد. من خجالتی و جدی نشسته ام. دیروز که بعد از ۱۱ سال قرار بود استاد را ببینم قلبم می خواست از جا کنده شود. استاد همان بود. همان قدر متواضع و مهربان. همان قدر صمیمی و صاف مثل آینه. ساده ترین کلمات از دهان او که بیرون می آیند شیرین ترین و فصیح ترین کلماتند. حتی وقتی از درد و مریضیش می گوید انگار دارد برایت از اعماق قرن ها حرف می زند. دیروز مدام به خودم می گفتم ببین بالاخره به آرزویت رسیدی. دیروز من هم از آن پله های بلند قدیمی بالا رفتم. من هم روی آن نیمکت ها نشستم. من هم سه شنبه هایی که پایتخت جهانند را دیدم. اصلا به نظرم شاعر این شعر را برای خود او سروده که: جهانی ست بنشسته در گوشه ای. برای ما که در روزگار سعدی و حافظ نبوده ایم او سعدی ست. او حافظ است. او فردوسی است.

راستی روزهای سه شنبه پایتخت جهان بود

فردا روز موعود است. روزی که سال ها آرزویش را داشتم. فردا قرار است من هم در ردیف شاگردهای کلاس دکتر شفیعی کدکنی بنشینم. فردا صبح زود من و دو تن از دوستانم راهی می شویم. فردا روز قشنگی است. از فکر کردن به آن قلبم می خواهد از سینه بیرون بزند. اصلا سه شنبه ها عشق است. سه شنبه ها که سال هاست روز کلاس سه تار است و حالا این سه شنبه ی من متبرک می شود با کلاس دکتر شفیعی. فردا با کلاس استاد شروع می شود و با کلاس سه تار تمام می شود. فکر می کنم روز قشنگی در انتظارم باشد. با این همه هیجان بعید می دانم امشب خواب به چشمم بیاید. میآیم و از این سه شنبه ی زیبا می نویسم.

با رفتنت دیگر نه دلگیرم نه دلتنگ ..بی دل شدم بی دل که دلتنگی ندارد

یکی دو ماهی بود که غصه این سفر و نبودنش را می خوردم. یک هفته ای بود که گریه هایم شروع شده بود. گریه هایی که اختیارش دست من نبود. دلم راضی نبود به این رفتن. صبح چهارشنبه که از خواب بیدار شدم یک بیت مولانا افتاده بود سر زبانم. بیتی که هیچ وقت سر زبانم نبود. نمی دانم چرا ولی انگار آن شعر دلم را راضی کرد. کوله پشتیش را با دست های خودم بستم. یک ورق قرص سرماخوردگی؛ شربت سینه و آبنبات سرما خوردگی. مبادا سرما بخورد. خاکشیر مبادا گرمازده شود. ماسک و وسایل دیگری که با اشک جمع کردم. عصر رفتم سبزی فروشی. سبزی آش خریدم. یک قابلمه ی بزرگ آش رشته پختم. برایش توی یک کاسه گل سرخی آش آوردم.‌ از من اصرار که باید از آش پشت پایش بخورد. او می خندید و می گفت رسم نیست. صبح که بیدار شدم چند لقمه صبحانه با اشک خوردم. انگار دوباره دلم خالی شده بود. قرآن سرش گرفتم. یک کاسه آب پشت سرش ریختم و رفت. دیروز چند باری تلفنی حرف زدیم. امروز از صبح بی خبرم. دلم‌ شور می زند. در آخرین پیامش نوشته از گیت عراق رد شدم. خیلی دلتنگم. دل نگرانم. بی خواب شده ام. یک عالمه شعر توی سرم می چرخد: شب فراق که داند که تا سحر چند است...

جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال...

بیا که بی تو به جان آمدم ز تنهایی...

کاش این یک هفته زودتر تمام شود.

حقیقت یا مجاز

جنس اینجا را دوست دارم. اینجا می توانی توی چند روز و با خواندن چند کلمه و جمله احساسات و روح آدم ها را بشناسی. برعکس اینستاگرام که انگار هیچ چیزی از شخصیت و احساس طرف مقابل دستگیرت نمی شود. اینجا به شدت واقعی است. اینجا از آن مسابقه های من خوشبخت ترم یا تو خبری نیست. اینجا کلمات سر جای خودشان می نشینند. اینجا آدم ها بدون چالش و مسابقه از خودشان و درونشان می نویسند. شاید به خاطر همین دوستی های وبلاگ دوام دارند و خیلی زود حقیقی می شوند. دوستی های اینستاگرام سطحی است و آدمی را که چند سال فالو کرده ای به قدر سر سوزنی نمی شناسی و این به نظرم ترسناک است. ولی آدم های اینجا را می توانی بشناسی. وقتی کلمه هایشان را خواندی و احساس کردی جانشان به جانت نزدیک است انگار گنج پیدا کرده ای. من فاطمه را از لا به لای همین کلمات پیدا کردم. چیزی حدود ۱۰ سال پیش. حالا او نزدیک ترین دوست من است. حالا من از لا به لای کلمه های مریم فهمیدم او روح بزرگ و مهربانی دارد. شاید برای همین باشد که خداوند به قلم قسم خورده.

خواب

در اتوبوسی نشسته بودم. نمی دانم کجا می رفت. مسافران اتوبوس را نمی شناختم. انگار سرگردان بودم. اپرای مولانا در اتوبوس پخش می شد. آنجا که دیدار شمس و مولاناست. آنجا که مولانا می گوید:

بس بگفتم کو وصال و کو نجاح

برد این کوکو مرا در کوی تو.

بیدار که شدم صورتم خیس اشک بود. اما حال خوبی داشتم. 

گمشده

هر کس در زندگی یک گمشده ای دارد یا شاید گمشده هایی. ولی یک روزی باید گمشده ها را پیدا کرد و چنگ انداخت بهشان. گمشده من همین وبلاگ بود که بعد از شش سال پیدایش کردم و به آرامش رسیدم. حتما گمشده های دیگری هم دارم. مثلا ردیف آوازی استاد کریمی که سال ها در همه حال گوش می دادم و مایه ی آرامشم بود. حالا مدت هاست گوش نداده ام. شاید این ردیف برای هنرجویان آواز فقط جنبه آموزشی داشته باشد. اما برای من اینطور نبود. هر گوشه ای که استاد کریمی می خواند برای من اوج آرامش بود. حتی شبی که در بیمارستان بودم و درد جراحی امانم را بریده بود و پرستار مسکن نمی زد آواز استاد کریمی آرامم کرد. روزهایی که در مسیر دانشگاه توی اتوبوس می نشستم. روزهایی که در آشپزخانه مشغول ظرف شستن و غذا پختن بودم. همه ی لحظاتم را شیرین کرده بود. اما نمی دانم چرا مدت هاست سراغش نرفته ام. اصلا در گوشیم ندارمش دیگر. حالا می خواهم دوباره سراغش بروم و بشود آرامش بخش زندگیم. گمشده ها را باید پیدا کرد و چنگ انداخت بهشان. پیش از آن که دیر شود.

بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم

چقدر حس خوبی دارم که دوباره دست به قلم شده ام. همه چیز برایم رنگ و بوی تازه ای پیدا کرده. راستی من چرا شش سال اینجا را ترک کرده بودم؟ اولین بار تابستان سال ۸۶ بود که این خانه را ساختم. نوجوان بودم و پر از شور و حال. بیشتر وقتم اینجا می گذشت. هنوز خبری از تلگرام و اینستاگرام نبود و وبلاگ برای خودش کلی مخاطب داشت. یک عالمه دوست اینجا پیدا کردم. دوستانی که چندتاشان امروز بهترین دوستان منند. تا سال ۹۲ این خانه برقرار بود. هرچند این وسط گاهی نبودم و وقفه هایی افتاد. ولی از سال ۹۲ به یکباره رفتم. سال ۹۲ همان سالی بود که وایبر آمد و بعد هم واتساپ. اینجا خلوت شده بود و آن روزها همه دوستانم کوچ کرده بودند به فیس بوک. من هم رفتم. بعد هم که آنجا از رونق افتاد و سال ۹۴ دیدم آنجا هم خالی شده و همه رفته اند اینستاگرام. من هم رفتم. چهار سالی هم آنجا بودم. ولی هیچ وقت در تمام این ۶ سال آرامش وبلاگ نویسی را هیچ جا تجربه نکردم. اسفند ۹۷ دلم تنگ شده بود و برگشتم و چند تا پست گذاشتم. اما حوصله ام کم شده بود و بعد از چند تا پست باز هم رفتم. اما حالا آمده ام که چراغ این خانه را روشن کنم. دوست دارم تا روزی که زنده ام اینجا برقرار باشد و من بنویسم. حتی اگر هیچ کس نخواند مهربان یارم می خواند و این برایم کافیست. نوشتن خودم را هم آرام می کند. نوشتن به احساسم پر و بال می دهد و نمی گذارد در گیر و دار روزمرگی ها خیلی چیزها را فراموش کنم. چند روز پیش سری به وبلاگ های دوستان قدیمی زدم. هیچ کدامشان نبودند. دلم خیلی گرفت. بعضی صفحه ها پاک شده بود و بعضی هم چند سالی از آخرین پستشان می گذشت. آخرین پست ها معمولا سال ۹۲ بود. همان سال ۹۲ که وایبر آمد و بعد هم واتساپ و تلگرام و ...

غصه خوردم از نبودن دوستانم و یک لحظه احساس تنهایی کردم. اما فکر کردم دوباره می نویسم و دوباره دوستان جدید پیدا می کنم.

می آیم می آیم می آیم

و آستانه پر از عشق می شود

و من در آستانه به آن ها که دوست می دارند

و دختری که هنوز آنجا در آستانه ی پر عشق ایستاده

سلامی دوباره خواهم داد

از در درآمدی و من از خود به در شدم

ساعت ۶ صبح بود که بیدار شدم. در آینه نگاه کردم. چشمانم سرخ بود. تا نیمه های شب سووشون خوانده بودم و در دلم برای عشق یوسف و زری به سوگ نشسته بودم. چشمانم سرخ بود. اما خوابم نمی آمد. گوشی را برداشتم و داستان پاییزان فاطمه را برای بار سوم خواندم. با قسمت های اولش قلبم تند تند می زد. به آخرهایش که رسیدم بغض کردم مثل همیشه. بعد مثل همیشه غرق فکر شدم. پاییزان برای من هیچ وقت تکراری نیست. اصلا داستان عشق هیچ وقت تکراری نیست. 

یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب

کز هر زبان که می شنوم نامکرر است

غرق در روزهای عاشقانه خودمان شدم. تمام خاطره هامان از جلوی چشمم گذشت و فکر کردم چطور ۹ سال گذشت از آشنایی مان؟ کهنه نیست. احساس می کنم همین دیروز اتفاق افتاده. بعد لبخند زدم و چای دم کردم. توی همان قوری آبی که گل های صورتی دارد و دوستش دارم. بعد یار با نان تازه آمد و من احساس کردم چقدر شبیه روز اول است که دیدمش.

خواب

خواب می دیدم تاری در دستانم هست. من تار می زدم. آنقدر ساده و روان که باورم نمی شد. حس خوبی بود. در خواب یار به من سنتور یاد داده بود. صبح که بیدار شدم حس خوبی داشتم. این حس خوب تا شب همراهم بود. کسی چه می داند. شاید همین خواب بهانه ای شد برای یاد گرفتن سنتور کنار یار. دوست دارم شاگردش باشم.

سینما

حقیقت تلخی هست که توی شهر من بی فرهنگی زیاده. شهری با یه عالمه مهاجر با فرهنگ های مختلف. از طرفی تعداد جاهای تفریحی توی قم خیلی کمه. همه ی این ها باعث شده که مردم برای تفریح سینما رو انتخاب کنن نه برای فیلم دیدن. یعنی وقتی وارد سالن سینما می شی احساس می کنی رفتی پارک. همه مشغول چیپس و پفک خوردن و حرف زدن هستن. تازه با تلفن هم حرف می زنن و حتی بچه نوزاد هم با خوشون میارن سینما. به خاطر همین ما با وجود علاقه ای که به سینما داریم سینما رفتن برامون شکل یه کابوسه. توی این شرایط یا باید مدام در طول فیلم تذکر بدی و اعصابت خورد بشه. یا بی خیال باشی و فیلم رو از دست بدی. البته به تازگی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان یه سینما نزدیک خونه مون باز کرده که خدا رو شکر معمولا خلوته. فیلم های سرخپوست؛ متری شش و نیم و قصر شیرین رو اونجا دیدیم و چون خلوت بود تقریبا رضایت داشتیم. البته همون افراد کم هم سعی می کردن سر و صدا ایجاد کنن. خلاصه دیشب که تهران بودیم با خودمون گفتیم بعد کلاس موسیقی بریم پردیس آزادی و توی سکوت یه فیلم ببینیم. غافل از اینکه اونجا از سینماهای شهر خودمون هم بدتر بود. سر و صدای چیپس و پفک و حرف زدن با تلفن و خلاصه انواع صداهای آزار دهنده. کنار من هم یه زوجی بودن که مدام با صدای بلند درباره فیلم با همدیگه حرف می زدن. البته من خیلی محترمانه بهشون تذکر دادم و پشیمون شدم. چون اون آقا شبیه نقش منفی فیلم ها بود و اینقدر از چهره ش و نگاه خشمگینش ترسیدم که شب خواب های آشفته دیدم. خلاصه که کم کم داریم از سینما رفتن پشیمون می شیم. خونه خودمون برای تماشای فیلم سکوت بیشتری داره و بعد هم با همسر جان جلسه ی نقد و بررسی برگزار می کنیم. راستی فیلمی که دیدیم مردی بدون سایه بود‌ که ما اصلا دوست نداشتیم. ریتم فیلم خیلی کند بود و همه چیز هم تکراری و قابل پیش بینی بود. دلیل انتخاب فیلم فقط و فقط لیلا حاتمی بود که خیلی دوستش دارم.

دوقلوها

پا به ایستگاه متروی نواب می گذارم. دنبال خط میدان صنعت می گردم. پله برقی هایش تمام نمی شود. اولی؛ دومی؛ سومی. پایین تر می رود. توی مترو گوشه ای ایستادم و سعی می کردم به آدم ها نگاه نکنم. همیشه توی مترو واهمه دارم از تماشای این همه نگاه. نگاه های منتظر؛ نگاه های خسته؛ نگاه های ناامید؛ نگاه های تنها. توی مترو نغمه ی تنهایی آدم ها فریاد می کند. به میدان صنعت که می رسم سوار اتوبوس می شوم. داخل اتوبوس گرم تر از آن است که بشود تحمل کرد. زنی سوار اتوبوس می شود و با عصبانیت حرف می زند در باب بی شعور بودن ایرانی ها و دو سه تا زن دیگر مدام حرف هایش را تایید می کنند. زنی در مقابلم با چشمان گرد و متعجب نگاهشان می کرد. بعد از طی یک سربالایی و کمی پیاده روی بالاخره به مقصد رسیدم. زنگ در را زدم. سوار آسانسور شدم و فکر کردم حالا جلوی در منتظرند. محکم بغلشان می کنم. در باز بود. ولی کسی جلوی در نبود. رفتم تو. چند دقیقه نشستم. بعد رفتم سراغشان. پشت کامپیوتر نشسته بودند و عکس های لباس عروس و میکاپ عروس نگاه می کردند. یاد زمان های نه چندان دوری افتادم که از چند ساعت قبل از آمدنم پای‌ پنجره بودند و تمام ماشین ها و عابرها را با دقت نگاه می کردند. بعد می دویدند جلوی در و می پریدند توی بغلم. انگار همین دیروز بود. فقط یکی دو ماه از انتخابات گذشته بود. شهر آرام نبود. هر شب صدای الله اکبر می آمد. بچه ها دو ماهه بودند. من شیشه شیر دهانشان می گذاشتم و از تاریکی و صداها وحشت می کردم. بعد دستمالی روی شانه ام می انداختم و سر کوچکشان را روی شانه ام می گذاشتم و آروغشان را می گرفتم و با خودم می گفتم هیچ بچه ای در این دنیا نیست که برایم از آن ها عزیزتر باشد. اولین بار که خاله صدایم کردند داشتم دیوانه می شدم از خوشی. اولین بار که نشستند. اولین بار که قدم برداشتند. و تمام اولین هایشان در ذهنم مانده است. نگاهشان می کنم. با ذوق و شوق صفحه های عکس را بالا و پایین می کنند. حالا انگار از جهانی دیگر آمده اند. یا شاید من نمی خواهم باور کنم آن نوزادهای کوچولو بزرگ شده اند. خب واقعا مگر ده سالگی یعنی چقدر بزرگ؟ آن شب که دلارام برایم از خانه ی دوستش با آب و تاب حرف می زد گفت خاله؛ مهریار خیلی خوشبخته. گفتم چرا؟ گفت خاله مگه نمی دونی هانی مانی؟ من خندیدم. اما شاید هیچ وقت اینقدر تلخ نخندیده بودم. حالا اینقدر بزرگ شده اند که وقتی در آینه آرایش می کنم کنارم می ایستند و مارک کرمم را می پرسند. شب که پرنیان مثل همیشه تخت خودش را به من می دهد و خودش روی زمین‌ می خوابد می گوید: خاله از خاطرات نوزادی مون بگو. برایشان خاطره تعریف می کنم و سعی می کنم بغضم را پنهان کنم. پرنیان گفت: خاله فکر کن الان هم نوزادیم. برای چند لحظه آرزویم برآورده شد. آن شب مثل نوزادی شان در آغوش من بودند.